[صفحه اصلی ]    
:: کنوانسیون قانون حقوق معلولین اخبار اختصاصی IDP سخن هفته گزارش ::
بخش‌های اصلی
خانه::
پژواک::
اخبار::
کنوانسیون::
قانون حقوق معلولین::
سازمان های معلولین::
عضویت در سایت::
برقراری ارتباط::
پست الکترونیک::
پیوندها::
خبرخوان (RSS)::
آلبوم تصاویر::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: حقوق ۲ میلیونی ۸۰ درصد فرهنگیان بازنشسته
:: نگاهی نو به معلولیت در کتاب «⁣سیمای معلولیت در سینما»
:: با حضور معاون توانبخشی بهزیستی کشور، فعالان حوزه نابینایان تقدیر شدند
:: با محوریت باور و شبکه چاووش برگزار شد کارگاه آموزش و ترویج حقوق افراد معلول در استان لرستان
:: نقشه‌ «اسلامی» برای آشفته بازار مسکن
:: برگزاری مراسم استقبال از قایقرانان مدال آور هرمزگانی مسابقات آسیایی ازبکستان
:: آموزش زبان ناشنوایان به مأموران پلیس
:: کاهش قیمت «پوشک» و بهبود وضعیت بهداشتی معلولان
:: ورزشکاران جانباز و معلول نیاز به تزریق انگیزه دارند
:: شاعری که برای همه قابل فهم است
:: هنرمندی ساکنان کهریزک در تالار وحدت
:: ارائه ویلچر به زائران اربعین از سوی بهزیستی
:: راه‌اندازی ۲۴ مدرسه شبانه‌روزی استثنایی در کشور
:: تذکرات کتبی نمایندگان مجلس به مسئولان اجرایی کشور
:: بررسی اعتبارات ورزشی زنان و ورزش همگانی در کمیته زنان و خانواده کمیسیون فرهنگی
نظرسنجی
آیا از مطالبی که در سایت استفاده می شود رضایت دارید؟
بله
تا حدودی
نه
خیلی کم
خیلی زیاد
   
خبرخوان
پس از دریافت خبرخوان آر اس اس می توانید با کپی کردن آدرس RSS و یا کشیدن لوگوی نارنجی رنگ  UniRSS به داخل خبرخوان خود مشترک سایت معلولین ایران شوید.
:: من گدا نیستم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | ارسال‌کننده: تقی زاده | 
من گدا نیستم

سمیه افشین فر
هوا سرد بود از همان سرماهایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کنند، نم بارانی می‌زد، در گوشه‌ای از همین بازارهای هفتگی که هنوز در گوشه گوشه پایتخت برگزار می‌شود، نشسته بود، روی زمین سرد، کلاه بافتنی سیاهی بر سر داشت و دستانش را در جیب هایش فرو کرده بود، چند قوطی واکس و چند فرچه و برس درست کنار دستش قرار داشتند و تکه مقوایی که روبه‌رویش پهن کرده بود، سرش پایین و یکی از دستانش را حائل چشمانش کرده بود، نمی‌دانم از جای خلوتی که برای نشستن انتخاب کرده بود یا از حالت نشستن‌اش متوجه شدم نابیناست. نزدیکتر شدم، هرازچند گاهی دستانش را بر قوطی‌های واکس می‌کشید، مرد میانسالی نزدیکش شد، پا روی مقوا گذاشت، واکسی می‌شه کفشم رو واکس بزنی؟ لبخندی بر چهره غمگینش نشست؛ بله آقا چرا نمی‌شه فقط اگه ممکنه این دمپایی رو بپوشید و دمپایی کهنه‌ای را در مقابل مرد قرار داد. مرد دمپایی رو پوشید و منتظر ماند. واکسی دستانش را بر کفش مرد کشید مانند یک استاد برجسته در حال کالبدشکافی، انگار می‌خواست ببیند کجای کفش بند دارد، یا به عبارت دیگر کدام قسمت‌ها نیاز به واکس دارد و کدام قسمت ها ندارد، خیلی آرام پرسید می‌تونم بپرسم کفشتان چه رنگیه؟ مرد میانسال که تا آن لحظه متوجه واکسی نشده بود سرش را پایین می‌اندازد و نگاهی به صورت مرد می‌کند، می‌فهمد که نابیناست با رگه‌هایی از ترحم که در چهره‌اش هویدا می‌شود، می‌گوید: مشکی و واکسی در قوطی واکس مشکی رو باز می‌کند و شروع می‌کند به واکس زدن و فرچه کشیدن، کفش های مرد برق می‌زند واکسی آنها را مرتب می‌کند و مرد کفشش را می‌پوشد، پول را می‌دهد و در جواب واکسی که می‌گوید صبر کنید بقیه پولتان را بگیرید می‌گوید نمی‌خواد برای خودت باشه اما واکسی اصرار می‌کند که بایستاد و بقیه پولش را بگیرد مرد از حرفش شرمنده می‌شود بقیه پولش را می‌گیرد و می‌رود. به واکسی نزدیک می‌شوم.
- سلام
سلام بفرمایید.
- شما هر هفته اینجا می‌آیید؟
بله هر هفته میام، همیشه هم همین جا می‌شینم می‌خواهید کفش بیارید.
- روزهای دیگه هفته کار نمی‌کنی؟
چرا هر روز یه جا هستم اگه بازار هفتگی هم نباشه گوشه خیابون می‌شینم.
- از کجا میایی؟
قلعه حسن خان.
- سخت نیست؟
چرا سخته ولی بالاخره باید کار کنم.
- چند سالته؟
35 سال
- نابینای مادرزاد بودی؟
بله
- چند وقته واکسی شدی؟
یک سالی هست.
- قبلش چی کار می‌کردی؟
دستفروش بودم.
- چی می‌فروختی؟
دستمال و...
- چی شد دستفروشی رو کنار گذاشتی؟
یکی دو بار افتادم یک بار که دستم شکست دیدم اگه واکس بزنم حداقل یه جا نشستم و نیاز به رفت و آمد زیادی نداره.
- مگه خانواده نداری؟ چرا اونا خرجت رو نمی‌دهند؟
خانواده دارم اونا هم بدبختن، پدرم با کارگری باید هزینه خانواده هشت نفری ما رو بده منم که نمی‌شه بیکار باشم باید بتونم خرج خودم رو دربیارم.
- چند تا خواهر و برادر داری؟
چهار تا خواهر و یه برادر.
- اونا چی کار می‌کنن؟
دو تا از خواهرهام با مادرم برای نظافت خانه‌ها می‌روند و دو تا در خانه می‌مانند و برادرم هم همراه پدرم کارگری می‌کند.
-اون آقا داشت بهت پول بیشتری می‌داد راضی هم بود چرا قبول نکردی؟
به‌خاطر اینکه اندازه اون پول برایش کار نکرده بودم من یه واکس زدم می‌شد هزار تومن اما اون آقا پنج هزار تومنی داد من که گدا نیستم البته خیلی از نابیناها و افراد دارای معلولیت چون بیکار هستند گدایی می‌کنند اما من دوست ندارم دلم می‌خواد کار کنم و دسترنج خودم رو بخورم حتی اگه کم باشه.
- روزی چه قدر درآمد داری؟
بستگی داره روزهایی که میام بازارهای هفتگی چون شلوغ تره خب پول بیشتری گیرم میاد تا روزهایی که تو خیابون می‌شینم.
- تعمیر کفش هم انجام می‌دی؟
نه البته دوست دارم برم یاد بگیرم فقط واکس می‌زنم.
- قوطی‌های واکس یه شکل هستن چه‌طور می‌فهمی کدوم واکس رو باید برداری؟
برای خودم مشخص کردم واکس سیاه سمت راست و واکس قهوه‌ای رو سمت چپم می‌زارم.
- سواد داری؟
سه کلاس.
- چرا ادامه ندادی؟
رفتم مدرسه شبانه روزی ولی مخم نکشید نتونستم ادامه بدم.
- چه آرزویی داری؟
دلم می‌خواد یه روز بتونم مادرم رو ببینم، پولدار بشم دیگه هیچ کدوممون سختی نکشیم.
مرد میانسال دیگری به سمت واکسی آمد نشستن بیشتر جایز نبود مانع کسب و کارش شده بودم خداحافظی کردم و مرد دمپایی کهنه را پوشید و من به واکسی جوانی فکر می‌کردم که در این سرمای استخوان سوز به‌دنبال روزی حلال بود.

http://iran-newspaper.com/newspaper/item/459653
  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA code
::
دفعات مشاهده: 133 بار   |   دفعات چاپ: 34 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
سایت معلولین ایران (سما) Iranian disabled people
تماس با سردبیر :info@idp.ir
Persian site map - English site map - Created in 0.05 seconds with 51 queries by YEKTAWEB 3781