[صفحه اصلی ]    
:: کنوانسیون قانون حقوق معلولین اخبار اختصاصی IDP سخن هفته گزارش ::
بخش‌های اصلی
خانه::
پژواک::
اخبار::
کنوانسیون::
قانون حقوق معلولین::
سازمان های معلولین::
عضویت در سایت::
برقراری ارتباط::
پست الکترونیک::
پیوندها::
خبرخوان (RSS)::
آلبوم تصاویر::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: هر فرد کتابخوان بینا در سال یک کتاب را برای نابینایان گویا کند
:: وام 10 میلیونی به مددجویان زلزله‌زده و افزایش ۲ برابری مستمری‌شان تا پایان سال
:: حق‌التالیفی برای چاپ آثارم به خط بریل دریافت نمی‌کنم/ خودم را مدیون نابینایان می‌دانم
:: کارگروه کتاب گویا به زودی تشکیل می‌شود
:: کتاب صوتی را منحصر به نابینایان نکنیم
:: دو رمانم را برای صوتی شدن به «سطر سپید» اهدا می‌کنم
:: چرا کتاب فیزیک برای نابینایان تولید نمی‌شود؟
:: آثارم را برای نشر کتاب نابینایان اهدا می‌کنم
:: از طرح پویش ملی «سطر سپید» استقبال می‌کنیم/ گویا کردن کتاب‌های آموزشی و دانشگاهی
:: طرح پویش ملی «سطر سپید» باعث خرسندی روشندلان است/ کمبود کاغذ کتاب‌‌های بریل در کشور
:: کتاب صوتی نابینایان را به کتابخانه‌ وابسته نمی‌کند/ تولید کتاب‌ بریل هزینه‌بر است
:: مردم در ارتقای تولید کتاب برای نابینایان گام بردارند/ دوست دارم کتاب‌های صادق هدایت را به بریل بخوانم
:: وضعیت سرانه توانبخشی دانش‌آموزان با نیازهای ویژه
:: رئوس برنامه های رئیس جدید دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی اعلام شد
:: مراسم تکریم و معارفه رئیس دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی برگزار شد
نظرسنجی
آیا از مطالبی که در سایت استفاده می شود رضایت دارید؟
بله
تا حدودی
نه
خیلی کم
خیلی زیاد
   
خبرخوان
پس از دریافت خبرخوان آر اس اس می توانید با کپی کردن آدرس RSS و یا کشیدن لوگوی نارنجی رنگ  UniRSS به داخل خبرخوان خود مشترک سایت معلولین ایران شوید.
:: گفتگو با جانباز مبتکر/ این جانباز حجت را بر مسئولین بنیاد تمام کرد ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۳/۱۰/۱۰ | ارسال‌کننده: تقی زاده | 
 گفتگو با جانباز مبتکر/ این جانباز حجت را بر مسئولین بنیاد تمام کرد
 فاش نیوز – تهران شلوغ است و من آدرس او را در غبار شهر، در تنهایی خودم می یابم. دیدار این مردِ خلاق، پاداشِ من، پس از خلاصی از سراب ، پس از دیدار برف و باران بود. با جستجویی از آن سوی شهر به خلوتش آمده بودم تا با آن لبخند و تنهایی همیشه گی اش برایم از اوج غزل و ابدیت، زمزمه ها بگوید. که با هم همدل و هم صدا باشیم و چه لذت بخش بود وقتی نگاهی خسته، غم زده در یک لحظه ی تاریخی در نگاهم گره خورد. غمخوار گذشته بودن و حسرت گذشته را خوردن، دَمی رهایش نمی کند.
با عشقی برآمده از درد و دردهای سربرکشیده از عشق. حال و هوایی دل انگیز و زیبا اما تلخ دارد درباره ی آن سال ها و گذشتِ آن روزها برایش تلخ، غم انگیز است و حال که از آن روزهای حماسه و ایثار می گوید دل انگیز و اشک انگیز است. و چه ویژگیِ شوق برانگیزی در این نسل نهفته است. دست حق، یاری رساند تا با او به گفت وگو بنشینیم. ما که عشق را به او بدهکاریم. غیرت او را رخصت.
فاش نیوز : سلام و بسیار سلام، درود و فروان درود به حضور گرامی شما جامانده از قافله ی خوبان. به جهت اینکه این گفتگو کسوت عمل بر خود بپوشد لطفا جغرافیای زندگی خودتان را از آغاز تا دوران انقلاب و جنگ برای خوانندگان ترسیم کنید؟
- بسم الله الرحمان الرحیم.
بنده مجید عربی هستم متولد 1345 تهران، محله سر آسیاب دولاب. سال 62 از ناحیه ی گردن به جهت اصابت گلوله قطع نخاع شدم. دوران ابتدایی را در محله های وحیدیه و میدان وثوق، به دبستان های الهام و جوان می رفتم. دوران راهنمایی را که مصادف با سال 55 می شد به خاطر شرایط کاریِ پدر در رودهن زندگی کردیم. از پنجم ابتدایی تا سوم دبیرستان را در رودهن بودم. از سال سوم دبیرستان آمدیم پاک دشت، باز هم به خاطر شرایط کاری پدر. سال آخر دبیرستان دوباره رفتیم پارچین که آنجا درس خواندم.
من دقیقا 12 سالم بود که انقلاب شد و دقیقا به خاطرم هست آن دوران را حال به خاطر جو خانوادگی یا فامیلی و یا خاله من هم که شهید شدند. ما از سال های قبل وارد این نهضت شدیم و تحت تاثیر این جو بودیم. انقلاب که شد من خاطرم هست از روز های اول در یک مقاطع مختلف در تظاهرات شرکت داشتم در رودهن. شاید یک شرایط خاصی بود در رودهن. اکثریت که دل خوشی از انقلاب نداشتند و دوست شاه، فامیل شاه خیلی زیاد بود در آنجا ولی ما در همان جا در دبیرستان شهرک الهیه با دوستان در فعالیت هایی که در خصوص انقلاب بود شرکت می کردیم.
اولین حرکت تشکیل بسیج که به فرمان امام ( ره ) بود در رودهن نیز به مانند سایر نقاط کشور سازمان بسیج راه اندازی شد و سپاه که مستقر شد در همان نخستین روزهایی که بسیج نیرو جذب کرد بنده عضو شدم. آموزش ها شروع شد در سپاه رودهن و سپاه دماوند. یادم هست در اطراف کوه های رودهن بودیم که ارتشی های شاه هم کمک می کردند و از تجربیات آن هم کمک می گرفتیم. سنگر می کندیم، اینکه انواع و اقسام سنگرها را چه جور درست می کنند. خیلی کمک می کردند، آموزش می دادند و خیلی جالب بود. دیگر آن زمان، ما شاید آن قدر درک نکردیم. اولین بار که امام ( علیه الرحمه ) تشریف آوردند بهشت زهرا ( س ) من با پسر خاله ام در آن شرکت کردیم. اولین کلامی که من از ایشان شنیدم در بهشت زهرا ( س ) بود.
حالا اولین عکسی که من از ایشان دیدم در رودهن بود. کسی بادبادکی را در آسمان برافراشته بو و عکس امام را بر فراز آن آویخته بود. از وقتی که کلام اولِ امام را شنیده بودم شیفته ایشان بودم. شاید این خواست خدا بوده یا اینکه کلمات ملکوتی امام نفوذ می کرد و در قلب من تاثیر به سزایی گذاشت و مجذوب خودش کرد. من خودم را سرباز امام دانستم ومی دانم و تا ابد می دانم.
ما ساکن رود هن بودیم و کمتر به تهران می آمدیم به خاطر شرایط کاری پدرم. ایشان که می آمدند تهران من هم به همراه ایشان می آمدم و در برخی از تظاهرات شرکت می کردیم. حتی در مراسم شهداءِ انقلاب. از همان روز های اول، وقایع بسیار زیادی اتفاق افتاد. مثلا ترورهایی که می شد یا در مراسم تشیع جنازه شرکت داشتم. دیگر داخل انقلاب شدیم من هنوز سوم دبیرستان بودم و هنوز دیپلم نگرفته بودم که بحث جنگ شد. امتحانات سوم دبیرستان را که دادم رفتم منطقه.دبیرستان 22بهمن پارچین، این منطقه نظامی بود و از شهرک های اطراف حصار امین. مادرم برای اینجا بود. من به شخصه وظیفه ام بود. قبل از اینکه بروم منطقه، دوست های صمیمی داشتم که بعدها شهید شدند مثل پسر خاله ام.
 منطقه پاکدشت خیلی شهید داد واین ها یک احساس وظیفه به دوش من می گذاشت. اینکه اگر کسی به خانه شما وارد شده است هرطور که شده باید بیاندازیمش بیرون. از روز اول واقعا نیتم این بود که وظیفه ماست. اگرچه دانش آموز وظیفه اش اینست که درس بخواند اما من در کنار اینکه درس می خواندم، تابستان که شد گفتم من الان تعطیل هستم و الان وظیفه ام اینست که یک حضور فعال در جبهه و جنگ داشته باشم. امام هم یک شخصیت عجیبی داشت من امام را واقعا دوست داشتم و ایشان در قلب من هست. وقتی امام گفتند جبهه ها را ُپر کنید دیگر بحثی نمی گذاشت. ما باید گوش می کردیم حتی یک کار کوچک اگر می توانستیم انجام بدهیم. من احساس وظیفه کردم. ما سر سوزنی نه از ملت ایران طلب کاریم و نه از دولت. چون وظیفه ام بود و توانستم، رفتم. بعد احساس کردم دارم ظیفه ام را انجام میدهم. سوم دبیرستان را که تمام کردم رفتم منطقه آموزش و پرورش امتحاناتم را دادم و بعد رفتم پایگاه بعثت در مامازند (پاکدشت). ما از آنجا اعزام شدیم و رفتیم منطقه. خرداد62 بود و همه لشکر ها آموزش دیدیم و یک ماه بعد رفتیم سر پل زهاب، گیلان غرب، قصر شیرین،مرز خسروی.
فاش نیوز : چیزی که در آن سال ها مرسوم بود، با توجه به سن و سال کم بچه ها ی رزمنده و شور و شوقی که برای عزیمت به جبهه داشتند، دست بُردن در شناسنامه ها و کپی کردن امضاء والدین بود. تاریخ و نحوه ی اعزام شما به چه صورت بود ؟
- دقیقا 31/3/1362 ثبت نام کردم. من این کار را وقتی بسیج شروع به فعالیت نمود انجام دادم. 12-13 سالم بود و بسیج هم ثبت نام نمی کرد و می گفتند شما باید 15سال به بالا باشید. فقط می توانید به عنوان آموزشی ثبت نام کنید. چون متولد 45 بودم ولی بچه هایی که 44 بودند را ثبت نام می کردند. شاید این صحبت برای سال 60 _59 باشد. بنده از همان روز های اول خیلی تلاش می کردم ولی می گفتند تا متولدین سال 44 می توانند ولی 45 نمی شود. من رفتم شناسنامه را کپی کردم و روی کپی اصلاحاتی انجام دادم و شد 44 که کپی هم نشد اما برای عضویت بسیج موفق شدم. برای جنگ هم در بسیج سپاه ثبت نام کردیم . ما 3 برادر بودیم که داداش حمید 2 سال بعد از من اعزام شد به جبهه و در منطقه ی فاو شهید شد.
در حال حاضر هم در گلزار شهداءِ شهر پاکدشت در جوار امام زاده ای مدفون هستند . پدر بنده اوایلش خیلی در مورد رفتن من راضی نبود. می گفتند الان باید درس بخوانی و دیپلمت را بگیری. من هم می گفتم درس هایم را خواندم، الان تابستان است، 3 ماه می روم جبهه و بعد می آیم درسم را می خوانم. خلاصه ایشان را راضی کردم 31 خرداد ماه سال 63 آمدم تهران، ستاد بعثت رسول الله ( ص ) مامازند آن موقع در دست اعضای کمیته بود. همانجا اولین نهاد های کمیته و بعد سپاه پاسداران شکل گرفت. مشکل سنی هم نبود و ثبت نام کردم واعزام شدم .
من 2ماه در دوران آموزشی بودم و یک ماه در لشکرک تهران اول لواسانات که به تکاوران تیپ نوهد اختصاص داشت. یک ماه در آنجا آموزش دیدم که دیگر رفتیم میدان ابوذر و از آنجا به سر پل ذهاب اعزام و مستقر شدیم. در مرحله بعد رفتیم خط مقدم. اولین تیپ را که تشکیل دادند تیپ موسی بن جعفر ( ع ) بود به فرماندهی سید مجتبی عبداللهی.
 فاش نیوز : اگر بخواهیم تصویری از صحنه ی مجروحیت شما داشته باشیم این شرح به چه شکل خواهد بود ؟
- یک محوری در غرب به نام " محور آقا داغ " در مرز خسروی - منطقه عملیاتی قصر شیرین - در دست عراقی ها بود. ارتفاع این تپه خیلی زیاد بود و ما هم در پایین آخرین تپه به نام " تپه شهید شیرودی" مستقر بودیم. این تپه ها خیلی بزرگ بود. آنجا منطقه عملیاتی نبود، منطقه پدافندی بود ولی آنقدر خوب به هم نزدیک بودیم که نیروهای یکدیگر را بدون چشم مسلح می دیدیم. جاده ی خسروی دقیقا بین ما بود. تبادل آتش بسیار زیاد بود. صبح خیلی زود بود و من مامور دیده بانی و تیربارچی بودم. 5 / 6 / 62 .
با محمد بشارت یکی از دوستان که کمک رسان من بود در سنگر مستقر بودیم. عراقی ها هم یک تک تیرانداز داشتند اما به جهت امکانات مانند ما کامل نبود. سیمینوف دید در شب نداشت. هر یک ساعت شیفت دیده بانی عوض می شد و من هم دقیقا" آخرین نفر بودم. هوا داشت روشن می شد. گرگ و میش بود. در سنگر درازکش بودم. من یک لحظه احساس کردم حالتی خیلی عجیب به من دست داده است. چیزی خورد به من که به پشت افتادم و چون چفیه داشتم خونی بر روی زمین نریخت.
دوستم بچه ها را صدا زد که چرا مجید افتاد؟ ! . هیچ دردی نداشتم. بیهوش نشدم اما احساس کردم چیزی از بدن من، از پاهایم خارج شد. بالای سرم تمامی بچه ها حاضر بودند و همه باهم می گفتند برانکارد بیارید. احساس خیلی عجیبی داشتم. من که در آن حال به آسمان نگاه می کردم، شهادتین می گفتم، همیشه آن تصویر ابرها در ذهن من مانده است. انگار در ابرها پرواز می کردم. یک حالت خلاء و آرامش درونی را تجربه می کردم. دیگر هیچ وقت در زندگی ام آن حالت را تجربه نکردم. احساس کردم تیر خورده به سرم. تیر مستقیم خورده بود به گردنم، اوریب آمده بود از زیر دنده، دنده را شکسته بود و نخاع را قطع کرده بود. نوک تیر، زیر پوست بود که بعدا وقتی در بیمارستان به آن دست می زدم معلوم بود و تیر را هم درآوردند.
دوست بنده علی رضا طالب زاده،که نمونه ی یک انسان کامل و وارسته بود و بعد ها شهید شد آمده بود بالای سرم. خدا بیامرزد دوستم محمد بشارت را ( او هم بعدها شهید شد ) می گفت صدای اول سیمینوف را شنیده ( سیمینوف دو صدای قوی دارد ) ولی حواسش نبود به من بگوید که خودم را استتار کنم. وقتی من را در آمبولانس گذاشتند، محمد بشارت وقتی خواست پوتین من را در بیاورد هیچ حسی در پاهایم نداشتم. من را بردند در بهداری همان منطقه. دوستانم سریع لباس من را درآوردند و در واقع پاره کردند. سپس من را بردند سر پل ذهاب و در قصر شیرین سوار هوا پیما کردند و از آنجا بردند باختران.
خیلی جالب بود. من خیلی گرسنه شده بودم و تشنه، بچه های سپاه و پزشکان هم می گفتند نباید آب یا هر چیز دیگری بخورم چون امکان داشت نیاز به عمل پیدا کنم. تا اینکه یکی آمد یک ذره دهانم را خیس کرد. گفتم من گرسنه هم هستم اما گفت نه، نمی شود چیزی بخورید. تمام این لحظه ها را من یادم هست. من اصلا بیهوش نشدم. من را بردند بیمارستان باخترانِ کرمانشاه و از آنجا هم با هواپیمای c130 به بیمارستان نمازی شیراز، چون متخصص اعصاب و روان نداشتند. در شیراز، 8 روز داخل بیمارستان بستری بودم.
یک نِرس کره ای در آنجا خدمت می کرد. برخوردشان کاملا انسانی بود. فضایی عرفانی بود. فقط عشق بود. بچه های سپاه هم خیلی عالی به من رسیدند و بسیار برخورد خوبی داشتند. تیم پزشکی خیلی به من می رسید. بعدا به ایشان گفتم وقتی خوب شدم حتما به شما سر می زنم. فضا خیلی شاد بود. آن روزها، جز بهترین خاطرات زندگیم بود. آنقدر جو خوب بود اصلا نمی دانستم زمان به چه شکل می گذرد.
معنویت خیلی خوبی حکمفرما بود. وقتی امام ( ره ) می فرمودند جنگ، مدرسه انسان سازی است این واقعا درست بود. امام ( ره ) می دانست چه می گوید. اصلا آن زمان کسی به این فکر نبود که الان در شهر یا خانواده چه خبر است. با یکی از دوستان رزمنده به نام " کاظم کرمانشاهی " خیلی صمیمی بودیم. در منطقه، شب ها بیرون می خوابیدیم و به آسمان نگاه می کردیم. می گفتم کاظم یادت باشد دیگر این روزها و شب ها و این فضا برای ما تکرار نمی شود. دیگر برنمی گردد و تمام می شود. باید قدرش را بدانیم. نمازهایی که می خواندیم، بَه که چه حال و هوایی داشت. بچه ها با هم خیلی خوب بودند.
فاش نیوز : خانواده به چه صورت مطلع شدند؟
 - بچه های سپاه گفتند می خواهی زنگ بزنیم به خانواده تان؟ گفتم بله. با عمویم تماس گرفتم گفت چه طور هستی مجید؟ ! گفتم من خیلی خوبم ! یک مقدار زخمی شدم ولی چیزی نیست خوبم .گفت بگو؟ ! چیزی شده؟
 گفتم فقط به بابا بگین من اینجا هستم. بابا اینا همان شب راه افتادند. یک خاطره جالب دارم از آن اوضاع. در بیمارستان شیراز بستری بودم. آن زمانی بود که شهرها را بمباران می کردند. من را با هواپیمای مسافربری می بردند. صندلی هواپیما را خواباندند و به حالت تخت درآوردند و من هم روی آن قرار گرفتم. تنها مجروح آن پرواز من بودم. تعداد زیادی از مردم هم به عنوان مسافر حضور داشتند. هواپیما تا آمد بلند شود دوباره نشست. چند بار این کار تکرار شد و من هم در همان حالت. مردم جیغ می زدند. پرواز کنسل شد همه به حالت فرار رفتند و تنها کسی که در هواپیما مانده بود من بودم. در همان حالت. در آن هوای گرم و نبود آب خوردن. بعد پدرم هم تو هواپیما آمد. تنها بودیم هیچ کدام از پرسنل هم نبودند.
یک زمانی طول کشید تا باخبر شوند، بیایند و مرا به بیمارستان برگردانند. فردای آن روز با یک پرواز دیگر ما را آوردند تهران بیمارستان ساسان. 8 ماه آنجا بودم. فقط تیر را از بدنم بیرون آوردند. من اصطلاح " پاراپِلوژی " یا همان قطع نخاع را برای اولین بار در بیمارستان شیراز شنیدم. تا پیش از آن اصلا نشنیده بودم. می شنیدم که متخصصین مغز و اعصاب به همدیگر می گفتند پاراپِلوژی شده است. پاراپِلوژی وقتی از ناحیه سینه به پایین، از ناحیه گردن باشد، " تتراپِلوژی " نام می گیرد.
 فاش نیوز : خاطرتان هست در این مرحله چه خدمات پزشکی به شما ارائه شد؟
- این جا فقط مراقبت های اولیه می کردند. مشکلات اولیه را رسیدگی می کردند. یعنی تا من بیایم بر روی ویلچر قرار بگیرم هنوز دستانم کار نمی کرد. خیلی ضعیف بودم و با مراقبت های پرستاری توانستم کمی تقویت شوم.
 فاش نیوز: در این مرحله بدنتان در چه وضعیتی قرار داشت؟
 - قطع نخاع که می شوی، بی حس هستی. یک نوع عدم کنترل و بی ارادگی، یک شوک عصبی پیش می آید. " شوک نخاعی " دارید. تا 2 – 3 ماه اول. بدن، خودش هم نمی داند چه اتفاقی برایش افتاده. یعنی بدن یک اتفاقی برایش افتاده، در شوک هست. نمی فهمد چه شده است. به خاطر این گنگ بودن، تازه می فهمی حسی و کنترلی ندارد.حتی قاشق نمی توانستم بلند کنم که می اُفتاد از دستم. از ناحیه سینه به پایین اصلا حس نداشتم. به اصطلاح وقتی قطع نخاع می شوی آب و برق و گاز و تلفن قطع می شود (با خنده ).
 همچین مسئله ای برای ما پیش آمد ولی من از روز اول، خوب و حسابی آمدم با دستانم ورزش کردم و اینجا توانستم بیایم روی ویلچر. با ویلچر در بخش، این طرف آن طرف می رفتم. عید سال 63 بنیاد شهید اعلام کرد باید بروید آسایشگاه ! . اصلا نمی دانستم آسایشگاه چه طور جایی است. وقتی دوستانم می آمدند و به ایشان می گفتم باید بروم آسایشگاه می گفتند مجید ! نکند این کار را بکنی ! . می گفتم برای چه؟ فیزیوتراپی می شوم و این خوب است ! .
فاش نیوز : نخستین بار چه زمانی متوجه شدید که قطع نخاعی هستید؟
- یک خاطره خیلی خوب در اینجا هست. من باید یک روز می رفتم کمیسیون پزشکی تا بگویند اصلا مشکل شما چی هست. در بیمارستان آبان مرا بر روی برانکارد با سختی از روی پله ها به اتاق دکتر بردند. یک پزشک متخصص آمده بود که نامشان در خاطرم نیست. در بیمارستان های آمریکا و آلمان رفت و آمد داشتند. ایشان باید نظر می داد که بیماری من چیست؟. آقای دکتر با سوزن، پا و دستانم را چک می کرد. خیلی آدم صریح الهجه ای بودند که این خیلی هم خوب بود. گفتم دکتر وضعیت من چطور هست؟
گفتند وضیعت شما پاراپِلوژی هست. از ناحیه c7گردن قطع نخاع هستی. تا ابد هم نمی توانی راه بروی، تمام. خیلی راحت این را گفتند . چند کلمه هم بیشتر نبود. در دو جمله حرفش را گفت. گفتم یک سوال می توانم بکنم؟!. آقای دکتر هم در جواب گفتند بله خواهش می کنم. گفتم ورزش و فیزیوتراپی چه قدر می تواند کمک کند؟ گفتند خیلی زیاد ولی نمی توانید راه بروید، راه رفتن تعطیل است! .
دست ایشان را در دستم گرفتم و خداحافظی کردیم. آمدم پیش خانواده ام ولی چیزی به ایشان نگفتم. آخر با پرستاررفته بودم پیش دکتر. به اتاق رفتم و حسابی به فکر فرو رفتم. با کسی هم حرف نمی زدم. حدود 2 ساعتی فکر کردم. برای من دیگر همه چی حل شده بود. شرایطم را خیلی راحت پذیرفتم. اگرچه نمی توانستم راه بروم اما با خودم گفتم اشکالی ندارد. شرایطم را خیلی زود فهمیدم. خیلی راحت این موضوعِ بر روی ویلچر نشستن را درک کردم. شاید خیلی از بچه های جانباز نتوانستند این مسئله را خیلی راحت هضم کنند. چون هنوز در شوک هستند.
فاش نیوز : این وضعیت تا کی ادامه داشت ؟
- بعد مرا بردند آسایشگاه کهریزک قدیم، نه این صورت جدید. در آنجا بچه های معلول بودند، افراد پیر حضور داشتند. جَوِ خوبی نبود. اولین جانبازی بودم که مرا به آنجا می بردند. پیش از این مرا برده بودند آسایشگاه ثار الله که قبولم نکردند. باید روابطی می داشتم که نداشتم و در نتیجه تبعید شدم به کهریزک. آب کهریزک اصلا نفت بود. وقتی من می ر فتم حمام انگار آب از چاه نفت بر روی تنم می ریخت. اما با همه سختی هایی که داشت، این شرایط برایم خیلی خوب بود و خود ساخته شدم.
 بیشتر از یک ماه در آنجا نماندم و با رضایت خودم آمدم بیرون. ولی همان یک ماه برای من خیلی ارزش داشت. من از وقتی رفتم آسایشگاه کهریزک به خودم قبولاندم که تمام کارهایم را خودم انجام بدهم. یعنی وقتی با آن دست های ضیعفم می خواستم لباسم را بشورم نفسم بند می آمد. دست هایم قدرت نداشت. شاید یکی دو ساعت فقط طول می کشید تا لباسم را می شستم. روزی که آمدم خانه، فردی 100 درصد مستقل بودم. از آن روز تا به حال از اعضای خانواده ی من کسی یادش نمی آید کار شخصی من را انجام داده باشد.
من ابتدا دستانم را توانمند کردم. با خودم گفتم اگر می خواهی مستقل باشی باید دستان توانمندی داشته باشی. خب خیلی طول کشید. من خیلی تلاش کردم و از دستانم خیلی کار کشیدم. اوایل من اصلا نمی توانستم قاشق بردارم چون از دستم می افتاد. باید عضله هایم را تقویت می کردم. وقتی دوستانم به منزلمان می آمدند به ایشان می گفتم باید با من کشتی بگیرید آن هم به شکل جدی تا دستانم قوی شوند. آنها هم خیلی جدی با من کشتی می گرفتند.
فاش نیوز : تغییرات اساسی در زندگانی شما از چه زمانی و به چه شکلی روی داد؟
- فرق اساسی من از سال 70 شروع شد ولی هنوز ضعیف بودم و لاغر شده بودم. عمل های خیلی زیادی انجام دادم، بی خود و بی جهت. که به همین خاطر برایم خیلی مشکل پیش آمد. دیگر با خودم گفتم باید درسم را بخوانم. فکر می کردم حتی اگر خوب شوم این انگیزه ی جنگ تا آخر عمر با من خواهد ماند. و اگر خوب شوم حتما دوباره به جبهه خواهم رفت. شروع کردم به تحصیل و دیپلمم را گرفتم. یکی دو سال اول تا بیایم نرمال شوم خیلی طول کشید.
قطع نخاع یک ضربه فیزیکی بسیار سختی است برای فرد. بدترین عارضه در زندگی اینست که فرد قطع نخاع شود چون همه اعضاءِ بدنت را نخاع کنترل می کند. خیلی مهم هست حتی فکرش را نمی توانید کنید. من آرام آرام درس می خواندم. 2 سال طول کشید تا درسم تمام شود. به دلیل ضعف جسمانی. در دبیرستان تجربی می خواندم. دیپلم را با نمره های خوب گرفتم. در آموزش و پرورش یک مجموعه ای بود که از رزمندگان، در خانه امتحان می گرفتند.
من دیپلم گرفتم و شروع کردم برای دانشگاه درس خواندن. سال 68 کنکور دادم و در رشته پزشکیِ دانشگاه ایران قبول شدم. مشغول به تحصیل شدم. خیلی سخت ام بود چون ضعیف بودم. از سال 65، بر روی من خیلی عمل صورت گرفت. در بیمارستان شهید لبافی نژاد برای من تنگه ی مجرا ایجاد کردند، در لوله ی لنوافی یک سوراخی ایجاد کرده بودند و با سونداژهای های غلط، مجراهای ادراری من پاره شد. به خاطر همین من 22 بار عمل کردم.
وقتی می رفتم دانشگاه از بس که کم خون بودم همیشه سرم بر روی زانوانم بود. خون به مغزم نمی رسید. تا سال 70 من عمل می شدم ولی باز درسم را می خواندم. گواهی نامه رانندگی نیز گرفتم، ماشین خریدم که بروم دانشگاه ولی با سختی درس خواندم. با این که در آن 2 سال خوب درس خوانده بودم ولی می دیدم این جوری نمی شود، دیگر دارم می میرم. وزنم شده بود 40 کیلو. 190 قدم بود. آنِمیک، کم خونیِ شدید داشتم. گفتم من باید بروم خارج عمل کنم. آقای دکتر سیم فروش باید نظر می دادند. 10ماه درسم را مجبور شدم رها کنم. گفتم وقتی در این شرایط قرار دارم و در حال مرگ هستم می خواهم چکار کنم. گفتند برو بنیاد پروندت را بیاور. من هم خیلی پرونده داشتم.
 بالاخره اجازه دادند رفتم انگلیس. رفتم آنجا و یک بار عمل شدم توسط آقای دکتر تِرنِر . خدا بیامرزدش. من از آن عمل و همان سال به این طرف تا همین الان دیگر نیاز به عمل نداشتم. چون این پزشک با تشخیص و درمان درست، مسئله ام را حل کرده بود. وقتی خوب شدم یک تصمیم بزرگ در زندگی ام گرفتم. اول درسم را کنار گذاشتم. اعتقاد داشتم پزشکی را یا خوب باید بخوانم یا بگذارم کنار، چون با جان انسان سر و کار خواهم داشت. گفتم من باید اول فیزیک بدنم را درست کنم.
رفتم سراغ ورزش. یک مربی پیدا کردم به نام آقای صادقی. هنوز هم ایشان خدا را شکر هستند. به من خیلی کمک کردند. در دو و میدانی رشته پرتاب، ایشان با آن بدن سازی که انجام داد بدن من از این رو به آن رو شدم . در حدود 2 سال. شاید من تا 10 سال در تیم ملی بودم. در دانشگاه علم و صنعت، زمین فوتبالی بود که جا برای بدن سازی داشت و من هم آنجا تمرین می کردم. رکوردهایم دیگه آمد بالا. دیگه از سال 72 به بعد من با عبدالرضا جوکار در یک تیم بودیم. ایشان اول بودند و من دوم. دنبال ورزش حرفه ای نبودم فقط می خواستم بدنم در فرم ایده آلی باشد. واقعا این کار را انجام دادم.
دستانم را واقعا قوی کردم. دیگر وزنه های سنگین می زدم. از این رو به آن رو شدم. از سال های ابتدایی دهه هفتاد تا هشتاد، با نیزه و دیسک تمرین می کردم. ولی من مثل آقای جوکار حرفه ای کار نمی کردم. چون ایشان کارشان این بود. تیم تهران اول اینجا بود. ما در دانشگاه علم و صنعت تمرین می کردیم. شاید 7- 8 سال ما آنجا بودیم. دیگر رفتیم قسمت غرب شهر در ورزشگاه غیانوری. من از سال 80 به بعد دیگر از ورزش آمدم بیرون و با جدیت آمدم روی ویلچر و در هیئت جانبازان و معلولین تهران، که مربی اش هم آقای هرمز صادقی بود.
خیلی برای بچه ها زحمت کشید ایشان و افتخارات زیادی هم کسب کردند. خیلی هم مقام آوردند و بچه های خوبی هم تربیت کردند. من در رشته دو و میدانی، پرتاپ دیسک و نیزه بودم. در قهرمانی کشوری شرکت می کردم. حدود سال های 74 ، 75 تا 80 . به مسابقات برون مرزی نرفتم ولی آن سال در لیست اعزام بودم برای مسابقات انگلستان. کشور انگلستان هم یک کم لج بازی کرد. برای همراهی تیم ویزا نداد. این ها هم کل تیم را نفرستادند. در " مسابقات جهانی اِستوک مندیل انگلستان " شهر معلولین، اصولا در آن کشور آن مسابقات برگزار می شد و من هم شرکت داشتم و مقام هم آوردم. 2 تا 3 سال وقتی آقای جوکار نبود اول می شدم.
فاش نیوز : باز هم به تحصیل فکر کردید؟
 - من رشته ام را برای تحصیل در دانشگاه عوض کردم و در رشته هنر دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدم. در این میان بد شانسی آوردم. دانشگاه هنر در چهار راه ولی عصر ( عج ) بود. ترم اول را خواندم با گرافیک هم شروع کردم. ترم بعد رفتم ثبت نام کنم گفتند دانشگاه انتقال یافته است به دانشگاه کرج .گفتم آخر من به چه صورت بروم کرج ! . گفتم رشته ام را عوض می کنم می روم زبان. من هنر و طراحی و خطاطی در خونَ ام بود. اصلا مغز و ذهن من برای طراحی ساخته شده است. من فکر کنم در رشته ای که موفق بشوم طراحی است.
یکی دو سال شروع کردم به تابلو کشیدن. رنگ روغن کار می کردم. نیترات کار می کردم. بیکار نمی نشستم. همه کارها را انجام دادم. من اصلا این اعتقاد را نداشتم که به عنوان نمونه فقط در حوزه ی نقاشی فعالیت کنم. باز یک ترم زبان خواندم.
  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


کد امنیتی را در کادر بنویسید >
::
دفعات مشاهده: 1403 بار   |   دفعات چاپ: 300 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
سایت معلولین ایران (سما) Iranian disabled people
تماس با سردبیر :info@idp.ir
Persian site map - English site map - Created in 0.052 seconds with 925 queries by yektaweb 3506